خرید بک لینک

ساحلنشینیِ ما سوای لذتِ تماشاست. قصهی استیصالست، پیشِ این آبیِ ممتد.
درمانده در دانه دانهی امواج بیخیال، بلکه یکیشان تو را بیاورد، برای شامی که وعده کردی بمانَد بعدِ آبتنی...

[پورج]

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۵/۱۱/۱۵ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ توسط مهران |

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

میدونی چرا اینجا رو ول نمیکنم ؟ از همه جا که ببرم میام همینجا ته همین کوچه بن بست ، کاش وبلاگ قبلیم هنوز بود ، اسمش بن بست آخر بود ! ته این کوچه یه دلگیری قشنگ و آروم هست دلم نمیخواد از دستش بدم یه جوری مثه قبر میمونه ، تاریک و تنگ ، نمور و آروم ... آره این نوشته های دیواره های قبرمه ، با ناخن می

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

محدودیت این دنیا پر از محدودیته ، همیشه به خنده میگیم هر چی خوردنش لذت بخشه یا واسه بدن خوب نیست یا ممنوع یا حرامه ، کل دنیا همینه ، هر چی توش لذت داره و حال آدمو خوب میکنه یه جوری از یه راهی میره در قالب یه محدودیت ! اینجا نمیشه اون طوری که دوست داریم زندگی کنیم ، یا اینکه باید بیخیال شرع و قانون

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

یه خونواده رو در نظر بگیر که تازه خبر مرگ عزیزشون رو شنیدن ، پسر جوونشون رفته بوده سر و مر و گنده بیرون حالا یهو خبر مرگش اومده ، تصادف کرده بنده خدا ... کنارش ، یعنی دیوار به دیوارش خبر تولد یه نوزاد همه رو خوشحال کرده ، اونقدر که تو پوستشون نمیگنجن ... حالا اون پسره که مرده قبل مرگش سر کوچه یه

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

نمیدونم چرا بابایه صداش میکردیم ، پدر بزرگمو مادریمو میگم ، اصلا هیچوقت نفهمیدم از چه زمانی این کلمه افتاده بود تو دهن من و بقیه خونوادم ، آخه بابایه هم شد لفظ صدا کردن پدر بزرگ ؟ کنار مسجد یه کوچه باریک بود ، سه تا آدم کنار هم اگه ازش رد میشدن بازوی کناریها به دیوارهای کاهگلی میکشید ، ته این کوچ

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

هر کسی یه شخصیتی داره ، یه سری ویژگی های منحصر به فرد که وقتی کنار هم قرار میگیرن تشکیل یه شخصت رو میدن ، شخصیتی که با توجه به همون ویژگیها میتونه یه سری کارهارو به خوبی و شاید برخی کارها رو به سختی و نه چندان خوب انجام بده . مهم اینه هر کسی خودش رو به درستی بشناسه ، و البته از اون مهمتر اینه که د

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

35 سال رفت

بچه که بودم همیشه فکر میکردم یه آدم 30 ساله چطوریه ، حتما خیلی اون سن جالبه

الان 5 سالم اضافه شد به 30

و من

35 سال خستم ...

گذشتم از همه چیز حتی از خودم

دیگر دلگرم هیچ چیز نمیشوم

خدایا بس نیست ؟

پ.ن : حتی لحظه ای را تلف نکردم ، تمامی را سوزاندم ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۱ساعت ۳:۳۵ ب.ظ توسط مهران |

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

ماه رمضان امسال سخترین ماه رمضان عمرمو تجربه میکنم روزه داری امسال خیلی سخته ... امسال روزه نون میگیرم ... * * * دلواپسم برای خودم ، سرطان فکر گرفتم ، دکتر گفته لاعلاجه ، چیزی وقت ندارم ، اما میدونم یه روزی میمیرم. دنیا رو بی خودم تصور میکنم ، انگار یه مورچه مرده ، اتفاقی نمی افته ، فقط من میمیرم

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

گاهی دلم میخواد یه طومار بنویسم

اما نمیتونم

همه نا نوشته هامو گریه میکنم

تنهایی ...

مثل همیشه ...

همین ...

پ.ن : ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۱ساعت ۹:۴۷ ب.ظ توسط مهران |

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

گاهی قلم به دست میگیرم و مینویسم، گاهی قلم مرا به دست میگیرد و ...
دلیل برای ماندن نیست.هجوم هیچ در خالی اطراف مرا محصور کرده است.
می نویسم تا قلم تنهاییم را نقاشی کرده باشد.
اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توام را نشانم دهند !
پرواز فكرم را پاياني نيست اما قفسي ميسازم از خواب ، شب بخير ...
و در خواب هم ... واي ...

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی